افتاده بود روی مبل و به وحشتناک ترین شکل ممکن زجه میزد. این صدا من رو به یاد ختم پدربزرگ میانداخت. صورتش رو با شال مشکیش پوشونده بود و زیر لب به کوردی چیزهایی میگفت که متوجه نمیشدم. برای یک آن ترس
برچسب:
نویسنده: یلدا میرزاپور
تاريخ: شنبه
9 آذر
1398 ساعت: 15:17